تبليغاتX
برکه اشک ...
در برکه اشکم همه دم نقش تو دیدم این هدیه خوبی است که از آب گرفتم ...
 

***سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم***

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 9:10 AM  توسط سمانه  | 

 

دل تو اولین روز بهار

        دل من آخرین جمعه سال

                 و چه دورند و چه نزدیک به هم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 9:6 AM  توسط سمانه  | 

 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

وقتی به موضوع ((خدا)) رسید

آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد

:مشتری پرسید

چرا باور نمیکنی؟

:آرایشگر جواب داد

کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد

به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت

نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند

آرایشگر کارش را تمام کرد و

مشتری از مغازه بیرون رفت

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد

مردی را دید با موهای بلند و کثیف

و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد

:و به آرایشگر گفت

میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند

:آرایشگر گفت

چرا چنین حرفی میزنی؟

من اینجا هستم. من آرایشگرم

همین الان موهای تو را کوتاه کردم

:مشتری با اعتراض گفت

نه. آرایشگرها وجود ندارند

چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که

بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد

آرایشگر: نه بابا !  آرایشگرها  وجود دارند

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند

مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است

!خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند

برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 7:31 PM  توسط سمانه  | 

 

  چه كسي مي داند كه تو در پيله ي تنهايي خود تنهايي؟

      چه كسي مي داند كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي؟

           پيله ات را بگشا . . .

 

                  تو به اندازه ي يك دنيايي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت 1:13 AM  توسط سمانه  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 7:40 PM  توسط سمانه  | 

 

   نه از خاكم

     نه از يادم

        نه در بندم

           نه آزادم

              نه آن ليلاترين مجنون

                 نه شيرينم

                    نه فرهادم

    فقط مثل تو غمگينم

      فقط مثل تو دلتنگم

   اگر آبى تر از آبم

      اگر همزاد مهتابم

   بدون تو چه بى رنگم

      بدون تو چه بى تابم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 12:16 PM  توسط سمانه  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 9:20 PM  توسط سمانه  | 

 

                 هيچ کس تنهائی ام را حس نکرد

                      آسمان آبی ام را غم گرفت

               هيچ کس برکه ی طوفانيم را حس نکرد

                    آنکه سامان غزلهايم از اوست

                   بی سر و سامانيم را حس نکرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 8:19 PM  توسط سمانه  | 

 

بعد از اين کن فراموشم که رفتم 

 ديگر از دست تو می نمينوشم

 که رفتم با دل دير آشنا

گشتم از دامت رها 

 بی وفا ...

 شمع بزم ديگران شو

جام دست اين و آن شو....

 هر چه بودی...

 هر چه بودم ...

بيخبر رفتم که رفتم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 8:15 PM  توسط سمانه  | 

 

   آدم به زمین آمد

     این حادثه رویا نیست

        این فرصت بی تکرار

           عشق است معما نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 7:40 PM  توسط سمانه  |